درباره وبلاگ

به نام تنهاترین معبود که فقط توئی
به گل گفتم محبت چیست؟گفت از من قشنگتر است.
به کودک گفتم محبت چیست؟گفت از مادر مهربانتر است.
به خورشید گفتم محبت چیست؟گفت از من گرمتر است.
در این میان به محبت رسیدم و به خودش گفتم محبت چیست!؟؟؟
گفت یک نگاه .....!؟!
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سايت هاي مفيد
POWERED BY
برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;
كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;
برای بار دوم برايت بازگويد.
چرا مرا شكستي؟ چرا؟
اشعاری برايت سرودم;
كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.
چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟
چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;
با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.
چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟
زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.
خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.
چرا اين چنين شد؟ چرا؟
من كه بودم؟
كه هستم؟
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قدّ یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون می شینه
اونجا رو مثل یک زندون می بینه
غم تنهائی اسیرت می کنه
تا می خواهی بجنبی ، پیرت می کنه
وقتی که تنها میشم ، اشک تو چشام پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه
یاد اون روزها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل ، لب چشمه می نشستیم من و یار
می گن این دنیا مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشتِ ، دیگه زیبا نمی شه
این بالا باز داره زاغ ابرها را چوب می زنه
اشک این ابرها زیاده ، ولی دریا نمی شه
( فریدون فروغی)
نظر یادتون نره...
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 7:36 موضوع | لینک ثابت
محبوبم ... من نگاهم و تو ستاره ای.
من تماشا میکنم و تو نور میافشانی.
من زورقی سرگردان هستم و تو بادبان آن هستی.
من در آب شناورم و پیش می روم و تو هدایت کننده و راهنمایم می باشی .
در کنار تو که چون روز روشنی و می درخشی،من مانند شب تیره و غم انگیز
راه می پیمایم.
زیرا روزهای روشن،شبهای تاریک دارند و همانگونه که بدنبال هر جسم
جانداری سایه ای وجود دارد یکعشق زنده هم دنبال زیبائیهاست .
تو زیبا باش ولی به من نگاه کن و بخند و بگذار بر پاهایت بوسه زنم.
بیا دلمان را از شادکامی لبریز کنیم و دیگر هیچ از زندگی نهراسیم.
ببین- عشق در اقیانوس زمانه چون زورق سبکی نیست که هر دم بازیچه دست
امواج شود بلکه چون جزیره ایست که هر اندازه کوچک هم باشد و پیرامونش را
خیزابهای بزرگ فرا گیرد باز نمی تواند آن را از جای برکند و به همراه ببرد.
پس بیا تا یکدیگر را دوست بداریم و تا آن زمانی که تو زنده باشی و مرا
دوست بداری و زندگانی دربهشت را یکساعت در آغوش تو بودن خواهم فروخت.
باید بر آن لبانی که می بوسم بیشتر خنده باشد . آیا می دانی بوسه برای چه
خوب است؟ برای آنکه اشکها را پاک و لبها را خندان کند.
راست گفتی عشق خوبان آتش است
سخت می سوزاند اما دلکش است
من کجا و ترک آن مهوش کجا!
دل کجا پرهیز از این آتش کجا!
شادمانم گر چه در این آتشم
روز و شب می سوزم اما دلخوشم
از خدا خواهم که افزونش کند
دل اگر دم زد پر از خونش کند
باغ دل را با صفا تر می کند
مرغ جان را خوشنواتر میکند.
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام
گل بگویند،گل بشنوند
هر کس می خواهد داخل خانه پر مهرو صفایمان گردد
یک سبد بوی گل یاس به ما هدیه کند !
شرط دارد :
گشودنه آن شستشوی دلهاست،
شرط آن داشتن یک دل بیرنگ و ریاست.
بر درش برگ گلی می کوبم
و روی آن با قلم می نویسم :
ای یار خونه دوستی ها اینجاست،خانه دوست میان دلهاست
زندگی فلسفه ای جز جمع و تفریق نیست
که زمانی ما رو گرد هم و زمانی دیگر از هم تفریق می کند ...
** بیا تا شمع،هم پروانه،هم یار هم باشیم
در این گلشن بهار هم گل هم خار هم باشیم **
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت

تو همونی که غم منو میدونی
من میخواستم که یک عمر با من بمونی
تو همونی که میشد از توی چشماش
جون گرفتو جون سپرد برای حرفاش
ای غریبه با دلم نامهربونی
تو نخواستی که دیگه با من بمونی
من می خواستم عمرمو به پات بریزم
تو نخواستی،
تو نخواستی،
تو نخواستی
کاش که اون نگاه سردت
منو تو غم جا نمی ذاشت
من می خواستم با تو باشم
تو دلت اما نمی خواست
منه تن خسته یه زخمی، می دونم
اگه تو مرهم نباشی، ویرونم.
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 7:56 موضوع | لینک ثابت
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است
کاش می توانستم مثل شفق هر شامگاه تو را تماشا کنم.
کاش می توانستم مثل گل تو را به سینه زنم.
کاش می توانستم تو را مثل نسیم های ملایم کوهستان استنشاق کنم .
کاش می توانستم صورت خود را در امواج گیسوان چون نور آفتاب تو غرق نمایم .
جهان را نمی بینم ،جز از خلال چشمان تو .
زیبائی را درک نمی کنم جز به نور رخسار تو .
به زندگی ادامه نمی دهم جز به عشق تو و به امید وصال تو .
تو به من معنی ثبات در عشق را فهماندی،مرا به فضیلت صدق صفا در عشق آشنا ساختی.
فقط تو .............
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:52 موضوع | لینک ثابت
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز

بهار بهترين بهانه براي اغاز واغاز بهترين بهانه براي زيستن
آغاز بهار بر شما مبارک

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو دلی فاصله است ! نیست!
گفتم که صبر کن و گوش به من کن
گفتی که باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطره من شعله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست !!!!!!!!
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت

کاش:
کاش : نقاش چیره دستی بودم و چهره تو را بر صفحه ای مرتسم می کردم.
کاش: نوازنده ای بودم و در میان لرزشهای سیم دلربائیهای تو را مجسم می نمودم .
کاش: شاعری بودم و قسمتی از احساسات خود را بصورت شعر برایت می سرودم .
کاش: میوه ای بودم و در دهانت آب می شدم.
کاش: گل کوچکی بودم و با عطر خود روحت را معطر می ساختم.
کاش: آب زلالی بودم و برای همیشه پاهای کوچکت را می شستم.
کاش: بار دیگر از دهانت آوای مهر و محبت می شنیدم.
زندگی: چون گل زیبا و لطیفی که در بهار طبیعت شکفته می شود
آغاز می گردد اما خیلی زودتر از عمر یک گل دوران آن به پایان می رسد ..........

نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 7:12 موضوع | لینک ثابت
امروز روز مرگ من است.مرگ احساسم مرگ عاطفه هایم
امروز او می رود و مرا با یک دنیا غم به جا می گذارد
در فکر اینکه بی او چگونه سر کنم دیوانه ام می کند.او می رود بی
آنکه بداند به حد پرستش دوستش دارم.
آه .... زمانه آخرین بازیت را با من کردی و تنها دلخوشیم ر از من
گرفتی ولی هر که نداند تو که می دانی او حق مسلم من بود چرا که
هدیه ای بود که خدای تنها برای من فرستاده بود....
پس چرا تنها مایه زندگیم را گرفتی :
*ای مرگ من*
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 8:9 موضوع | لینک ثابت
**دوستت دارم**
مهربانم برروی گل می خواستم بنویسم اماگلبرگ لطیف تراز آنبود که فکرش را میکردم .
برروی دریا می خوا ستم بنویسم موج خروشان اجازه نداد.
برروی آسمان خواستم بنویسم تند باد اجازه نداد.
برروی صفحه ای می خواستم بنویسم قلم اجازه نداد .
بنابراین برروی قلبم با تیشه ی عشق این گونه حک کردم :
**دوستت دارم **
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت
امروز ۹ تیراست. یه جورائی فکر کنم امروز روز به خصوصی
![]()
چقدر خوب بود که انسان کسی رو دوست نداشته باشد . چقدر خوب بود که زیبائیهای طبیعت را می دید و
بیاد محبوبش نمی افتاد و زجر نمی کشید . چقدر خوب بود که صدای بلبل را می شنید و صدای معشوقه اش
در گوشش طنین انداز نمی شد . چقدر خوب بود که صدای زمزمه جویبار ، اشکش را جاری نمی کرد.
چقدر خوب بود که مهتاب خیال انگیز و رویا خیز چهره معصوم و دلربای او را به نظرم مجسم نمی ساخت
همیشه به گریه عشاق می خندیدم و سوزوگداز آنها را با نظری بی اعتنا می نگریستم و می گفتم : معشوق
کیست که بتواند روح و هستی مرا در تسلط خود در آورد؟
من همیشه آزاد خواهم بود و هیچوقت به دام کسی گرفتار نخواهم شد اما افسوس نمی دانم
شما چه گلی را به دست خود پرورانده اید ؟
آیا دیده اید ؟ که چگونه ریشه ها و شاخه های آن در قلب من روئیده است و اگر دستی بی احتیاط یا جفا کار
غنچه های نورس او را بر کند و با یک قساوت وحشیانه شاخه های ظریف آن را خرد کند چه طوفانی از
رنج و نومیدی در کانون قلبم بر می خیزد و چه شعله های از آتش حسرت زبانه می کشد؟
ولی ... افسوس که شاخه های گلبن شکسته است و غنچه های نورس مرده و پژمرده و تنها یک خاطره
فراموش نشدنی در قلب من باقی مانده که آن هم نهال گلی بی گناه و یا عاشقی نهان است .
ای فرشته عشق .... نهال عشقم را کشتی و برایم حسرت و نومیدی ذخیره کردی !!!! حال چگونه
می توانم از این همه سعادت ، از این همه پیروزی و از این همه عشق و علاقه چشم بپوشم .
اما بدان که چه سوزناک است بنای ابدی را بدست خود خراب کردن . من نمی دانم که رنج مرگ چگونه
است ، ولی رنجی که می کشم با هیچ یک از زجرهای جسمی و دردهای روحی برابر نیست . عالمی
خالی از محبت ، دنیائی بی عشق و علاقه آتیه مجهول و تاریک است .
فرشته ظریف من ، من خیلی رنج وکشیده ام . بیا و مرا در زیر بالهای ظریف خود پناه بده : زیرا تو
مقتدری ، تو مهربانی ، ببین چقدر دوستت دارم .
*** ببین همیشه آرزوی دیدنت را میکنم !!!!!؟؟؟ ببین چقدر مشتاق تو هستم . ببین ..... !!!؟؟؟ ***
نظر یادتون نره ...
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 7:36 موضوع | لینک ثابت
عشق من ، منو صدا کن
منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده دل
آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو فنا کن
عشق من منو صدا کن
غصه مو بی انتها کن
روبروت آئینه بگذار
ابدیتی بنا کن
عشق من ، منو صدا کن
غصه نگفته ام من
تو بیا روایتم کن
عشق من مرمتم کن
از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهایت
راهیه روایتم کن
تو به خاکستر نگاه کن
آتشی تازه به پا کن
ای بهارم ، انتظارم
من زمین بی بهارم
شوره زار انتظارم
شوره زارم ، انتظارم
چهره شکسته دارم
روح و جسم خسته دارم
به در ویرانه عشق
بغض قفل بسته دارم
شیطون بلا نظر یادت نره...
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در جمعه پنجم خرداد 1385 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت
از عشق تو آواره هر کوی و خیابون
مجنون شدم ، زدم به هر دشت و بیابون
تنها با تو ، سازمو ای دو چشم گریون
خدا جون .............................
میبینم که همه ناز می کنند با عاشقاشون
مثل گربه می چرخند و می پیچند تو پاهشون
یا که اشک می ریزن ، دار می زنند تو بغلاشون
شاید ناز بکنن ، دست بکشن روی موهاشون
ای خدا ، ای خدا چرا موندم از تو جدا
تو کجائی و من کجا ؟ تو کجا ، من کجا
هر چی هستم هر چی هستم
بدون عاشق عشق تو هستم
از تو مستم ، بت پرستم یا که مستم
از تو مستم ، دل به عشق روی تو بستم
تو رفیقی ، تو عزیزی
بپرس چرا اشک می ریزی ؟
بپرس که از کی می گریزی؟
بپرس به دنبال چه چیزی ؟
جز خدا .........
نوشته شده توسط .•*.*•. .•*. مجنون و تنها .*•. .•*..*•. در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت
محبوبم ... من نگاهم و تو ستاره ای .
من تماشا می کنم و تو نور میافشانی .
من زورقی سرگردان هستم و تو بادبان آن هستی .
من در آب شناورم و پیش می روم و تو هدایت کننده و راهنمایم می باشی .
در کنار تو که چون روز روشنی و می درخشی ، من مانند شب تیره و غم انگیز راه می پیمایم .
زیرا روزهای روشن ، شبهای تاریک دارند و همانگونه که بدنبال هر جسم جانداری سایه ای وجود دارد